-->

همیشه چهارشنبه ها یجور دیگه ای خوبن

امروز یه روز هیجان انگیز و فوق کاری! داشتم، میام و ازش می نویسم. 


+ خانوم دکتر گشنگ دندونم رو عصب کشی کرد و باعث شد بتونم تا الان بیدار باشم و کار کنم! الهی شکر

هیچی بیشتر از نوبت دندون پزشکی نمی تونس خوشحالم کنه!

دو روز به معنای واقعی کلمه از درد رفتم اون دنیا و برگشتم، واقعا با خودم فکر می کنم این بدترین دردی بود که تو تمام ٢٦ سال عمرم کشیدم...

حتی از درد تمام اتفاقایی که تو ١٤ سالگی برام افتاد، خلاصه که به نظرم عجیب بود اگه ازش نمی نوشتم، پیش به سوی دندونپزشکی! 


دنیای مجازی دوس داشتنی من...

مدتها پیش وبلاگ بنده ی حقیر یک خواننده ای داشت به نام باباشاه، اگر اشتباه نکنم. ایشون مگی رو مهندس(!)خطاب می کردن... و چون اینجا دنیای مجازیه بنده فارغ از اینکه بدونم ایشون استاد هستن! ایشون مدیر فلان بخش هستن! ایشون آقای ٤٥ساله ای هستن مثلا، بی هیچ درنگی بهشون گفته بودم مهندس برای من فحشه و اینطور خطابم نکنید:دی

حالا بعد مدتها دوباره کسی من رو خانم مهندس خطاب میکنه، مهندس! و من روم نمیشه بهش بگم چقدر از این کلمه بدم میاد و اینجوریاس که با خودم فک می کنم کاش تو دنیای واقعی هم میشد اینقد راحت بود

اگه من می تونستم تو دنیای واقعیم اندازه دنیای مجازیم راحت باشم خیلی از مشکلاتم حل میشد

من اینجام!

وبلااااگ عزیزم، سلاااااااام

برچسب ها :

اینجام!,اینجام!

یا الله... نامحرم وارد می شود.

غریبه شده اینجا برام انگار... 

این چند وقته که نبودم سه روز کاملش در سفر بودم، سفری سیاحتی، زیارتی و علمی

کسی راه خفنی برای شکرگزاری بلد است؟

خوب طبیعیست من هم مثل هر آدم دیگری از دنیایم انتظاراتی دارم، مثلا از خدا انتظار دارم آنقدر دستم را شل نگرفته باشد که با اندکی تقلا بتوانم دستم را از دستش رها کنم و بروم که بروم، بله من یک دختر بسیار متوقعم...

اما همین من متوقع هم گاهی شگفت زده می شود از این همه داشتن ها، روزی که نوشتن را شروع کردم هنوز جلوی چشمم است، از وبلاگم انتظار داشتم روزها و خاطراتم را در خودش ثبت کند و انتظار داشتم یکی دو دوست ناشناخته در وبلاگم را بزنند و گاهی سرفه ای چیزی هم بکنند که یعنی ما هستیم، ما اینجاییم و تو تنها برای خودت نمی نویسی... 

حالا که عمری از چرند نوشت هایم گذشته، می بینم که نوشتن خیلی فراتر از انتظارم به من بخشیده، نوشتن به من غریب نبودن در تهران را بخشیده، نوشتن به من خیلی چیزها و خیلی خیلی بخشیده...

در خانه شان که باز شد قلبم ریخت، چه احساس آشنایی داشت، خانه ها برای من روح دارند، بهتان که گفتم وبلاگم به من زیادی بخشیده، سه سال پیش چونان روزی چوپان را و کم کم بهسا و پریسا و فاطمه و ... که حالا پایمان به خانه و زندگی حقیقی هم باز شده

پریسا خیلی زیاد بود برای زندگی من، پریسا حتی  برای نماز صبح بیدارم می کرد، آخ نمی دانید چه لذتی داشت! آخر صادقانه بگویم در خانه مان هیچ کس حاضر نیست برای نمازبیدارم کند بس که سفت و سخت می خوابم! چه می گفتم؟ هان پریسا خیلی زیاد بود،همانقدر که چوپان،همانقدر که بهسا و زینب، همانقدر که... نمی دانم واقعا لایق داشتن این همه خوبی بوده ام یا نه؟ ای کاش گاو شیر ده نباشم(از عمه کوچکم یاد گرفته ام! گاو شیر ده را) 

اولین روزهای ٢٦ سالگی خوب بوده، تنها بدیش دوری من از خدا بود که از دیروز سنگهایم را با خودم وا کندم و انگار قرار است کمی میم تر باشم، میم نام حقیقی من است. 

این همه صغری کبری چیدم که بگویم به نظرتان هنوز هم این وبلاگ برایم برکت دارد؟ هنوز قرار است به داشته هایم اضافه کند؟ خجالت می کشم آخر... 


پست داشته های وبلاگی از پستهای ادامه دار است، حوصله ی خواندنش را داشته باشید دیگر،خب؟ 


من کااارم :))

خجالت آوره ها...

ولی من بعد این همه روز اومدم بگم زنده ام و برم:دی

حالا علی الحساب شما حال داشتین از خودتون بگین تا من بیام هفتاد کامنت تایید نشده رو تایید کنم! :))

برچسب ها :

کااارم :))

رازهایی از دوران شباب(!)

از دیشب که یه رازی رو درباره ی کسی فهمیدم همش دلم می خواد درباره ی اون راز خاص باهاش حرف بزنم! با خودم فک می کنم واقعا کی فک می کرد من اینقدر موجود بی جنبه و رو اعصابی باشم؟ :-" 



خاطر خواهی!!! هارهارهار :|

از سری اتفاق های عجیب اما افتادنی این بود که امروز وقت تحویل کیک کسی اعلام داشت که پسر خاله ش(!) از بنده خوشش اومده و من خواب رو خوابالود تر کرد... 

برم باز بخوابم؟! والا به قرآن، مردم چی میگن؟ :دی

X
فروش اسکریپت خبرخوان کاوشگر + ارسال خودکار اخبار به کانال تلگرام
خرید و توضیحات بیشتر از لینک زیر
http://shopan.ir/?p=34