-->

ما آدم های دو پای عجیب و غریب

طرف تا روزی که مجرد و بی یار و یاور بود، تو بیوش زده بوده "این لاو" 

اون وخ از زمانی که یکی وارد زندگیش شده این لاو رو برداشته، میگم نکنه غیر مستقیم می خواد بگه وصال مرگ عشقه؟! یا همچین چیزی؟ :پوزخند

اگه کسی می دونه دلیلشو به مام بگه لطفا

وقتی فکر می کنم می بینم اکثر همشهریهام مثه منن! محیط موثر لعنتی

اخیرا فهمیدم شاید خودم آدم ولخرجی نباشم ، اما زندگی  فقط کنار آدمای ولخرج برام شیرینه... جایی که حس کنم زیاد حساب کتاب میشه برای خرج کردن نمی تونم آرامش داشته باشم و ترجیح میدم محیط رو ترک کنم. 



کمک لطفا!

ببینید من به شدت نیاز به یک سری کلید دارم که بتونم بفهمم یه آدم دست و دلباز هست یا نه؟ لطفا راهنماییم کنید، شما چطور خسیس بودن یا نبودن آدمی رو تشخیص میدید؟ 

من تو مراحل مختلف زندگیم اونقدر اشتباه و خطا داشتم که واقعا احساس می کنم تو روزهای تنهاییم بهتره به شناخت بیشتر خودم کمک کنم بلکه وقتی قرار شد با کسی وارد رابطه شم حداقل خودم رو درست درمون بشناسم و اون آدم رو هم گیج نکنم. 

تا همیشه می تونید به این پست جواب بدید:دی

برچسب ها :

کمک لطفا!,کمک

سال نو، خونه ی نو:)

امسال تو نمیای خونمون، ما همه میایم خونه ی تو حامد...

تو حالا برای خودت خونه داری، یه خونه ی مستقل، اما من از آخرای تیر تا حالا هیچ کس بهم نگفته خواهر کوچولو، نگفته دختر همیشه ١٥ ساله، هیچ کی، منم شوهر نکردم و نمی کنم، بنا به وصیت دوران زنده بودنت، خودت می گفتی آدم دختر بچه شو دست مرد غریبه نمیده و می گفتی یعنی یه روزی این کوچولو هم شوهر؟ حق بده یه ذره غمگین باشم اقلا... 


+ امروز واست تعریف می کنم درست روزی که نیمی از بیست و پنج سالگیم گذشت چی بهم گذشت، نامردی بود، من از اون روز تا امروز هیچ صبحونه ای بهم نچسبیده، تو منو از میز صبحونه بلند کردی... من فک می مردم حالت بده و زنده ای، مرده بودی آره؟ :) ای نامرد، خوش بگذره بهت، اونجام مجردی؟ هنوز دلت نمیاد دختری رو اسیر خودت کنی؟ 

+ بچه ها سال نوتون مبارک:) 

+ آرام در آرامستان رشت:)

چوپان و من...

حس می کنم ما آدما گاهی یادمون میره که چقد یکی رو تو زندگیمون دوس داریم... نذاریم اینجوری بشه:)

امروز سر خاک حامد، کمی بعد تحویل سال چوپانو دیدم، قند توی دلم آب شد و بعد مدتها دوباره احساس قند توی دل آب شدن رو تجربه کردم، خدا همیشه جای شکرشو باقی میذاره، همیشه، ممنون که قند تو دلم آب کردی باز

افشین یداللهی هم...

امسال با هر مرگ یکبار دیگه حامد رو خاک کردم، یکبار دیگه همه ی اون روزها برام تکرار شد و خدا هم کم نذاشت، هفته ای یکی دو تا مرگ جلوی چشمم آورد تا درد رو بیشتر احساس کنم، جالبه هیچ کدوم اینا باعث نشد کمتر گناه کنم.

سه روز پیش استادم یهو یه تیکه از یه شعری رو خوند و پرسید چرا این اومده توی ذهنم؟ شاعرش کیه؟ گفتم بابا این مال مدار صفر درجه س دیگه، فلانی شاعرشه... 

حالا فلانی هم بین ما نیست، به همین راحتی

و من دارم فکر می کنم ما ها تا کی زنده ایم؟ واقعا تا کی؟


+ پارسال عید کتابشونو هدیه گرفتم.

روزهای پر خنده:)))

زندگی اونقد رفته رو دور تند که حتی نمی تونه نیگه داره من دو دقه پیاده شم!!! عررر...

دیشب تا پاسی از صبح کارگاه بودم و مشغول کارای کیک :دی

امروزم تا پاسی از شب با استاد گرامی هستم و نمی تونم بگم در کنار اتفاقات روزمره چقدر اتفاقای خنده دار میفته وقتی اینجام، سعی می کنم چن تا عکس یواشکی بگیرم براتون از امروز پر ماجرام:دی :))) فعلا فقط می خوام بخندم و از خنده دچار دلدرد بیشتر شم. 

دنیای مجازی دوس داشتنی من و دنیای واقعی کوچیک لعنتی

احساس نا امنی بهم دست میده وقتی چیزی رو از کسی پنهون می کنم و از جای دیگه ای میفهمه... همیشه اینجوری بودم ولی نه اینقدر

استادم بارها ازم پرسیده بود کارم چیه و من کاری کرده بودم که بی خیالش شه و بهش نمی گفتم، فقط گفته بودم ربطی به هیچ کدوم از مدارک دانشگاهیم نداره، امروز دم ظهر به روم آورد که می دونه من کیک درست می کنم و خانومش گفت من حتی کیکاتونم خوردم!!!!!!! و سند و مدرک آورد که ایناهاش ببینید کیکمونو... و کاشف به عمل اومد اون روزی که من کیک پختم و رفتم تهران و ملاقات داشتم با استادهام خانوم یکیشون اینجا بود و رفته بود تولدی که کیکشو ما درست کرده بودیم:|

اولش که پرسید خانوم ر. شما کارگاه شیرینی پزی دارید؟ من یک لحظه قلبم وایساد، خودم که ایستاده بودم نشستم، با چشای گرد گفتم نههه و منظورم مفی حرفش نبود، صرفا خواستم بگم یعنی از کجا فهمیدی؟!

اتفاق عجیبی بود ولی مجبور شدم بگم حدسش درست بوده و بپرسم چرا این حدس رو زده که بعد توضیح بدن از کجا می دونن... هعی:( یعنی شد من نخوام یکی یه چیزو بدونه و این اتفاق بیفته؟

برای دوست های واقعی

مهدیس عزیزم، اونقدر برام با ارزش بود کامنتهای خصوصی مهربانانه ت که وسط همه ی مشغله های روزمره بیام و همچو پستی برات بذارم، خدا حافظ مهربونی های بی اندازه ت باشه... الهی آمین:) 


دوستی که فکر کردی منو تو فرودگاه دیدی، اتفاق جالب و عجیبی بود و یه برآوردی که کردم دیدم احتمالش بسیار زیاد بود منو اونجا دیده باشی، ولی نه اون روز من اونجا نبودم و چقدر خوشبختم که قبل سفر زیارتیت یادم افتادی و توی دعاهای وقت زیارتت هم بودم:) کاش دوباره بیای و برام آدرس بذاری، گمت کردم عزیز دلم و حتی ذهنم یاری نمی کنه اسم درستت رو یادم بیاد. فقط حروفش توی ذهنمه

X
فروش اسکریپت خبرخوان کاوشگر + ارسال خودکار اخبار به کانال تلگرام
خرید و توضیحات بیشتر از لینک زیر
http://shopan.ir/?p=34