-->

ملتمس دعا

استرس و فشار کاریم خیلی خیلی زیاد شده و من احساس می کنم اینجوری پیش بره کم میارم...

یک سری نه هایی توی کارام پیش میاد که شک ندارم بخاطر ناسپاسیمه، یا شاید بخاطر توجه کمم به خدا و ایمان ضعیفم...

درهرحال می دونم هیچی(از نظر کاری!) اونجوری که باید خوب پیش نمیره و من بسیار نگرانم، بسیار... تازه همش فکر می کردم با اندک تلاشم میتونم به جاهایی که می خوام برسم ولی امروز فکر کردم چقدر رویام دوووره و چقدر دست نیافتنی(!) چرا انقد نزدیک می دیدمشون الکی الکی؟! 

واقعا توان خوندن قرآن ندارم و احساس می کنم یکی از دلایل رفتن برکت از این روزام میتونه اینم باشه

برچسب ها :

ملتمس دعا,ملتمس

آرزوهای بزرگم لطفا به من برسین

این روزها بیشتر از پیش به خوبی های تجرد و تنهایی فکر می کنم و هی برای خودم نگران تر میشم. اگر حالا زن یک خونه بودم و این احساسات می اومد سراغم چی؟ وای هیچ حسی بدتر از این نیست.

خدایا شکرت که نجاتم دادی از این عذاب... خدا برای دشمنم نخواد الهی، خیلی بد و سخته تصورش حتی:( 


ازدواج اتفاق نیک و خوبیه، اما نه برای من... برای دیگران انشالله که هست، متاسفانه یا خوشبختانه من دنبال چیزی هستم که اون چیز ازدواج نیست، هر آدمی تو زندگیش رسالت و هدفی داره و هدف من چیزی فراتر از تاهله، البته که میدونم اگر روزی به چیزی که می خوام برسم برای آینده م بالاخره تصمیم میگیرم... خدای مهربونم منو ببخش که به حرفات گوش نمیدم! ولی درکم کن و منو به خواسته های مهم دیگه م برسون، من نه شوهر خوب می خوام و نه پولدار... من می خوام تنهای تنها به خیلی چیزایی که دوست داشتم و دارم برسم. ضمن اینکه دوست دارم تفریحاتم پس مواظب آرزوهام باش

نگاه خدا که میگن همینه احتمالا...

اینکه بی هیچ پشتوانه ای به جاهایی برسی که خودتم فکرشو نمی کردی... مرسی خدا، می بوسمت خدا، دوست دارم خدا


+ سر یه جریانی عجیب گره به کارم افتاده و واقعا نمی دونم حکمتش چیه، اما دارم صبوری می کنم، می دونم لحظات آخر دری به روم باز میشه که اصلا ندیده بودمش... همونطور که تا الان همه چی درست پیش رفته، گرچه خیلی تلاش کردیم اما ممکن بود تلاش کنیم و جواب نگیریم! اما اینطور نشده و لطف خدا شامل حالمون بوده... پیش به سوی قدم های بعدی، هوراااااا... 

+ خدایا خودت این گره رو باز کن، من نمی تونم، خیلی پیچیده شده و فقط می تونم به دست تو بسپارمش


طهران تهران

زنگ زدم بهش، گفت به این شماره یه زنگی بزن

بگو از طرف من تماس می گیری، گفتم چشم... فقط اسمشون؟

گفت طهرانی! ساکت شدم، خیلی ساکت شدم. ایستاده بودم، یکهو نشستم...

پرسید صدام میاد؟! 

گفتم بله! 

گفت چیزی نگفتین فک کردم تماس قطع شده و صدام نمیاد.

گفتم نه! داشتم فک می کردم، به اینکه، به اینکه... طهرانی رو با ط بنویسم تو دفترم یا ت؟

درحالیکه سعی داشت خنده ش رو کنترل کنه گفت فرقی هم نداره ولی علی الحساب با ط بنویس همون اولی!


و همین. همین مکالمه ی کوتاه مسخره... همین مکالمه ی خیلی کوتاه و خیلی مسخره


+ زندگی چقد بالا پایین داره ها

وقتی دردای کهنه سر باز می کنن...

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

شادابطورم :دی

خوب خوب، من حالم خوبه... من تونستم از حال خیلی بد به حال خیلی خوب پرت کنم خودمو! آخیششش


حالا بگم براتون، گفته بودم دعا کنید و شمام دعا کردید یقینا، خوب؟ یکیشون با برنامه انگار داره شدنی میشه، حالا نه که فک کنید اتفاق خیلی بزرگیه ها... نه اتفاقا یه اتفاق کوچیکه! ولی همین قدمای کوچیک که برای زندگی برمیداریم میتونه ما رو به موفقیت نزدیک تر کنه، منم از تمام این اتفاقای کوچیک نهایت لذت رو می برم و به آینده ی روشن تر فکر می کنم. 


باهاش حرف می زدم، میگفت تو خیلی ایده الیستی، یا همچو چیزی، محترمانه گفت اما قطعا تو دلش متاسف شد برای من و افکارم... خب من همینم! واقعا انگار آدم روزای معمولی، رکود و سکوت نیستم. انگار زندگی من و تک تک روزهاش میل به کمال دارن، میل به داشتن هیجان های زیاد و پیشرفت... 


امروز خواهر می گفت من اگر تو رو نداشتم چی کار می کردم واقعا؟ من فک نمی کنم خیلی آدم خفنی هستم با برنامه های خوب ولی اقلا برای خواهرم اینطور به نظر میام و این خیلی خوبه، اینکه حس می کنه تنها نیست و من میتونم خیلی کمکش کنم و پل خوبی هستم برای ارتباطاتش... 


زندگی خوبه بچه ها، بیاین خیلی کوشا زندگی کنیم تا نیوشا باشیم، بعله! بعله! بعله! 



+ خدایا کمک کن بهمنی داشته باشم تفریحناک، باب میلم و اینها، ببین خدا یع

نفرین خداست شاید!

دنبال چیزی هستم که خودمم نمی دونم چیه... 



ملت به سوگ نشسته(!)

چقد دوس داشتم به عنوان یک دختر خیلی معمولی عضو جامعه نظرم رو درباره ی سیاست و تمامی این جریان ها بگم براتون، اما حالا وقت وقت این حرفها نیست که من چه کسی رو قبول دارم و چه کسی رو نه، از نظرم چه کسی جایگاهش اونی که باید هست و چه کسی نه... حتی وقت اینم نیست که بگم چه حسی به رفسنجانی مرحوم داشتم...

بگذریم، آقا رفسنجانی هیچ چیز اگر نبود، نویسنده ی خوبی بود، نور به قبرش، نور به قبرش و نور به قبرش... اقلا نوشتن رو بلد باشیم، وقتی هیچی نیستیم:)



دو ماه و نیم مونده به نو شدن...

خب خب خب، امروز یه قورباغه رو قورت دادیم و می ریم که داشته باشیم برنامه های بعدی رو... 

امروز داشتم برنامه هامو نگاه می کردم، با خودم فکر کردم اگر دو نفر بیان کمکم، سه نفرم یک ریز تشویقم کنن ممکنه به همه برنامه هام برسم این ور سال :)) 

چی کارا می کنین بچه ها؟ هیچ میدونین نیمی از دی ماه گذشته؟ هیچ میدونین:|¿ وای خدایا من کی کارامو بکنم؟ کی کاغذ دیواریمو عوض کنم؟ کی برم خرید لباسای رنگی؟ کی؟ امسال احتمالا اسفند شلوغی داریم و باید بهمن اتاقمو مرتب کنم برای عید...

الهی شکر خدایا، الهی شکر

X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد